میان این همه هوای کم بغض موج میزند...پاروی خود را بر گلویی که هنوز زخم است میزند...
و تو میدانی تنها یک مسیر برایت مانده...
از جاده ی یک طرفه ی عشق تنها یک مسیر برایت مانده
بقیه راه ها مسدود است...در دست تعمیر است...یا کارگران مشغول کارند تا ابد...
قدم به سویش بر میداری چون میدانی هزار سال هم که بگذرد
کسی قدرت را نمیداند...
میدانی در ذهن کسی اولویت نخواهی بود...
میروی...
چون تمام حرمت ها شکسته شد...
چه بسا سختی های زیاد کشیدی...اما ماندی
چه بسا هر خاری در این راه به پایت رفت دم نزدی...
هر بار به امید درست شدن ماندی...
اما اکنون
تو میدانی
نه الآن
نه فردا
و نه فردا های دیگر هم
کسی در این جاده ی کویری پا به پایت نخواهد بود...
پس مصمم باش و برو
مطمئن باش هیچکس دلتنگت نمیشود
هیچکس حتی لحظه ای به یادت نمی افتد
و هیچ قطره اشکی تو را بدرقه نخواهد کرد
رفتن و فراموش شدن...
بهتر از موندن و بی ارزش شدنه...
برو...
شاید فردا ها روشن تر از امروزت باشد...
شاید قلبی بیمارت شد و فقط برای تو تپید
شاید چشمی نگران راهت شد
شاید کسی پیدا شد همچو مولانا...که بگوید:
" ناز کنی نظر کنی قهر کنی ستم کنی
گر که جفا گر که وفا....از تو حذر نمیکنم! "
شاید کسی پیدا شود...
که عشق به تو برایش سخت نباشد
حمایت از تو در گوشت و خونش باشد
و توجه به تو را وظیفه ی خود بداند
شاید کسی در پشت فردا ها باشد که تو را همچو تاج به سر کند
آنقدر به تو ارزش و مقام و منزلت بدهد که خود را در حد کوچک ترین اخمی نبینی...آنقدر از تو تمجید کند که محتاج
کوچک ترین اشارت کسی نباشی...
برو...که رفتن تو راه نفس خیلی ها را باز میکند
برو که رفتن تو بار بزرگی از دوش خیلی ها بر میدارد
برو که با رفتنت اسیر ها به خانواده باز گردانده میشود...
آخر میدانی...کسی که عشق تو را همچون زنجیری بر گردنش ببیند همین میشود عاقبت!
میروم اما....
از من گذشت و من هم از او بگذرم ولی
با چون منی بغیر محبت روا نبود
برچسب:
نویسنده: آریا مقدم